<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پاره هایی از دفتر عشق</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/</link>
<description>داستان عشق و راه بلند و هزار سوی عاشقی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 11 Nov 2006 17:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آقای عزیز</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 145px; HEIGHT: 218px&quot; height=244 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i19.tinypic.com/30m0l6c.jpg&quot; width=193 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;- آقای عزیز ، امکان داره سیگارتونو خاموش کنید ؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آقای عزیز نگاهم می کند&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;از سوراخ های بینی اش ، رشته های دود ، مثل ارواح گریزان از جهنم ، در آسمان کوچک تاکسی ، به پرواز در می آیند&lt;BR&gt;آقای عزیز از من می پرسد :&lt;BR&gt;- ناراحتی ؟&lt;BR&gt;امروز او اولین کسیست که حالم را می پرسد&lt;BR&gt;فکر می کنم ، به راحتی ها و ناراحتی هایم ، به گربه سیاه همسایه که دو تا از ماهی های حوض را برای توله هایش برد&lt;BR&gt;- ببخشید ، به بچه گربه چی می گن ؟&lt;BR&gt;با انبوهی از دود جواب می دهد :&lt;BR&gt;- کره خر ...&lt;BR&gt;نمی دانم با من بود یا با بچه های گربه همسایه&lt;BR&gt;سرفه می کنم &lt;BR&gt;- نگفتی ؟ ناراحتی الان ؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;همیشه جواب دادن از سئوال کردن برایم سخت تر بود ، خیلی سخت تر&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;سرم را به راست و بعد به چپ تکان می دهم&lt;BR&gt;مثل شاگرد مدرسه هایی که از خیابان خلوتی رد می شوند&lt;BR&gt;دود سیگار شبیه مه غلیظ مرداب های وحشتناک کابوس هایم غلیظ و غلیظ تر می شود&lt;BR&gt;سرفه می کنم و از چشم هایم اشک جاری می شود&lt;BR&gt;آقای عزیز به فیلمی که از شیشه های تاکسی پخش می شود نگاه می کند&lt;BR&gt;عبور و مرور درخت ها و آدم ها و کلاغ ها &lt;BR&gt;و من شدیدا دلم تخمه آفتابگردان می خواهد&lt;BR&gt;نه برای شکستن ، برای مکیدن شوری هایش&lt;BR&gt;حالم از تلخی دود سیگار به هم می خورد&lt;BR&gt;راننده ، بی خیال ، مثل عروسک کوکی ، کارش را می کند&lt;BR&gt;ترمز ، کلاچ درگیر ، دنده 1 ، 2 ، 3 و دوباره ترمز&lt;BR&gt;چراغ قرمز ، سبز و زرد و دوباره ....&lt;BR&gt;- آقای عزیز ، میشه شیشه رو بکشین پایین ؟&lt;BR&gt;آقای عزیز سرش را بر می گرداند و نگاهم می کند&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نگاهش مزه کتک می دهد و طعم فحش ، فحش های بد ، فحش های خیلی بد&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;- تنت می خاره نه ؟ &lt;BR&gt;نمی دانم آقای عزیز از کجا حالم را می فهمد و خارش پوستم را هم ؟&lt;BR&gt;تمام تنم می خارد ، از درون و بیرون ، و سرم و درون سوراخ های بینی ام و از همه بیشتر بین انگشت شصت پایم و بغلی اش&lt;BR&gt;امشب می روم حمام ، تمام خارش هایم را سرانگشت های قطره های آب می خاراند ، مهربان و نرم ، مثل مادربزرگ&lt;BR&gt;- شما مادربزرگتون مرده ؟&lt;BR&gt;آقای عزیز دوباره بر می گردد ، سوراخ های بینی اش گشاد تر از حد معمول شده است&lt;BR&gt;و چشم هایش هم همینطور و سرخ تر &lt;BR&gt;- ننه ات مرده مرتیکه دیوث .... &lt;BR&gt;آقای عزیز با دست هایش یقه ام را می گیرد &lt;BR&gt;راننده از یکنواختی اش بیرون می آید و دست او را از یقه ام می کشد بیرون&lt;BR&gt;صدای راننده را می شنوم :&lt;BR&gt;- ولش کنید آقای عزیز ، مشکل داره بنده خدا &lt;BR&gt;احساس عریان بودن به من دست می دهد&lt;BR&gt;همه چیز مرا می دانند &lt;BR&gt;آقای عزیز می داند مادرم مرده است و راننده هم می داند که من مشکل دارم&lt;BR&gt;دست راستم را بین پاهایم می گذارم ، مثل آدم ، آدم بدون حوا&lt;BR&gt;عریان بودن را دوست ندارم ، حتی در حمام ، شاید اگر کسی بداند من با لباس حمام می کند به من بخندد &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;لباس هایم پوششی برای تنم ، و تنم پوششی برای رازهایم ، رازهایی که کسی نمی داند ، خدا کند کسی نداند &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;هر پله که عریان تر شوم ، خلع سلاح تر می شوم ، می ترسم&lt;BR&gt;آقای عزیز سیگار دیگری را بر لب می گذارد &lt;BR&gt;صدای کشیدن چیزی بر چیزی و بعد جرقه ای و نوری ، خوشم می آید ، شبیه تولد است&lt;BR&gt;بوی باروت و دوباره ، دود ، غلیظ تر از قبل &lt;BR&gt;به این فکر می کنم که اگر این راست باشد که کسی را که دوست داری درون دلت منزل می کند ، بیچاره کسی که درون دل آقای عزیز است &lt;BR&gt;طفلک حتما تا حالا خفه شده است &lt;BR&gt;خیلی بد است ، شیشه دری که کنار آن نشسته ام دستگیره ندارد &lt;BR&gt;سعی می کنم با دست آن را پایین بکشم&lt;BR&gt;چه تقلای بیهوده ای ، و چه نگاه های خشمناکی از راننده ، که تلالواش از آینه ، مثل سیلی می خورد توی گونه ام &lt;BR&gt;چیزی درونم می گوید : عادت می کنی &lt;BR&gt;راست می گوید ، من به خیلی چیزهای بد ، و بدتر ، و خیلی بد تر هم عادت کرده است &lt;BR&gt;یادم می آید توی کتابی خوانده بودم &quot; همزیستی مسالمت آمیز &quot; &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فکر می کنم همین جوری است&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;یادم می آید اوایل که دروغ می گفتم شب ها خوابم نمی برد و وجدانم سه روز درد می کرد &lt;BR&gt;کم کم عادت کردم ، عادت کردم به دروغ گفتن و بدتر از آن ، به صادقانه دروغ گفتن &lt;BR&gt;دود را می مکم&lt;BR&gt;با نی های بینی ام&lt;BR&gt;بد بو و رخوتناک&lt;BR&gt;درونم نفوذ می کند ، &lt;BR&gt;احساس می کنم عده ای درونم سرفه می کنند &lt;BR&gt;و من پژواک تمام سرفه ها را قورت می دهم&lt;BR&gt;معده ام تعجب می کند&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تا به حال همچین چیزی حواله اش نداده بودم&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;نفس عمیق می کشم&lt;BR&gt;آقای عزیز بر می گردد و نگاهم می کند&lt;BR&gt;نگاهش کودکانه است و پر از سئوال&lt;BR&gt;تصمیمم را می گیرم&lt;BR&gt;- آقای عزیز ، یه نخ سیگار دارید ؟&lt;BR&gt;سئوال و تمسخر از نگاه راننده می بارد ، از آینه ای که چشم هایش را درآن قاب گرفته است&lt;BR&gt;آقای عزیز می خندد&lt;BR&gt;ردیف دندانهایش شبیه پله های ساختمان قدیمی خانه عمه من است&lt;BR&gt;بالا و پایین و بالاتر و پایین تر &lt;BR&gt;- چی شد ؟ تو که نفست داش بند میومد ؟&lt;BR&gt;واژه های دود آلود ، مثل اژدها که خرناس می کشد &lt;BR&gt;یک نخ سیگار سفید باریک با نیمتنه زرد بین انگشت های آقای عزیز ، روبروی من ، به تعارف &lt;BR&gt;می گیرمش ، &lt;BR&gt;- ممنون &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نگاهش می کنم ، مثل آدمی که هویتش را از دست داده است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;صدای کشیدن چیزی بر چیزی می آید&lt;BR&gt;و تولدی در من به وقوع می پیوندد&lt;BR&gt;جرقه ای و نوری &lt;BR&gt;و دود در دود ..... ،&lt;BR&gt;- همینجا پیاده می شم .&lt;BR&gt;راننده نگاهم می کند و می خندد &lt;BR&gt;آقای عزیز می گوید :&lt;BR&gt;- کجا رفیق ، تازه داشتیم با هم حالی می کردیم &lt;BR&gt;نگاهش می کنم و لبخند می زنم &lt;BR&gt;نگاهش طعم عرق و پسته می دهد و شب نشینی &lt;BR&gt;پیاده می شوم&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;با رشته های از دود ، دود های به هم آمیخته&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;پایین تنه زرد سیگار بین لبهایم جا خوش کرده است&lt;BR&gt;آدم چه ساده خو می گیرد ، آدم چه ساده به چیزهایی که نمی خواهد خو می گیرد &lt;BR&gt;عمیق تر پک می زنم&lt;BR&gt;انگار با خودم لج کرده ام&lt;BR&gt;دود ، رقص کنان ، مثل رویاهای بی سرانجامم ، به آسمان تاریک شب عروج می کند&lt;BR&gt;کاش دست های مرا هم می گرفت&lt;BR&gt;دور و برم ، همه جا تاریک است&lt;BR&gt;ماشین و راننده و آقای عزیز از من دور می شوند&lt;BR&gt;ومن از خودم دورتر&lt;BR&gt;می روم سمت خانه و پشت سرم دانه دانه دود می کارم&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;شاید کسی مرا پیدا کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Nov 2006 17:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صادقانه</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i19.tinypic.com/29lxydc.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;با سلام ,&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم&lt;BR&gt;خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت&lt;BR&gt;خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم &lt;BR&gt;و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم&lt;BR&gt;ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم &lt;BR&gt;یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است &lt;BR&gt;یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ &lt;BR&gt;دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده&lt;BR&gt;یک کمد که همه چیزمان همان توست&lt;BR&gt;آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش&lt;BR&gt;ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;ما چیز زیادی نمی خواهیم&lt;BR&gt;خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه&lt;BR&gt;خیلی چیز بدیست &lt;BR&gt;خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,&lt;BR&gt;اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید , &lt;BR&gt;ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان&lt;BR&gt;الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,&lt;BR&gt;چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند &lt;BR&gt;خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید &lt;BR&gt;اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود &lt;BR&gt;خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان&lt;BR&gt;الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم&lt;BR&gt;خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم &lt;BR&gt;خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند &lt;BR&gt;تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است &lt;BR&gt;خوش به حالش &lt;BR&gt;خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود &lt;BR&gt;چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح&lt;BR&gt;خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است&lt;BR&gt;خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود&lt;BR&gt;ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند&lt;BR&gt;راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند , &lt;BR&gt;حتما خوشمزه هم هست , نه ؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد &lt;BR&gt;بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد , &lt;BR&gt;خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند , &lt;BR&gt;راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام&lt;BR&gt;همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید , &lt;BR&gt;خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است &lt;BR&gt;ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم &lt;BR&gt;ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد&lt;BR&gt;ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی &lt;BR&gt;خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم &lt;BR&gt;ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم&lt;BR&gt;خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم&lt;BR&gt;تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها , &lt;BR&gt;شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;صبر کن ...&lt;BR&gt;آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , &lt;BR&gt;خدا جان جوابم را بده ,&lt;BR&gt;فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,&lt;BR&gt;چون ما زبانمان خوب نیست هنوز &lt;BR&gt;آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید &lt;BR&gt;هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید &lt;BR&gt;حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند , &lt;BR&gt;آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است&lt;BR&gt;اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید&lt;BR&gt;خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خداجان مهربان ,&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد &lt;BR&gt;دست مهربانتان را از دور می بوسم &lt;BR&gt;راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت &lt;BR&gt;باز هم دست و پایتان را می بوسم &lt;BR&gt;منتظر جواب و کلیه می مانم &lt;BR&gt;دستتان درد نکند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بنده کوچک شما , صادق&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;...&lt;BR&gt;خواست دکمه سند را بزند&lt;BR&gt;دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یهو کامپیوتر خاموش شد&lt;BR&gt;خشکش زد&lt;BR&gt;- اااااا&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;صدایی از پشت سرش گفت :&lt;BR&gt;- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا&lt;BR&gt;اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد&lt;BR&gt;دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود&lt;BR&gt;یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش&lt;BR&gt;بلند شد&lt;BR&gt;پول رو داد و از کافی نت زد بیرون&lt;BR&gt;توی راه خودشو دلداری می داد &lt;BR&gt;- دوهفته دیگه باز میام ...&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;- باز میام ...&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Jul 2006 18:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسی به نام هیچکس</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 274px; HEIGHT: 185px&quot; height=195 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i15.tinypic.com/2hyvsq8.jpg&quot; width=276 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .&lt;BR&gt;روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .&lt;BR&gt;مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .&lt;BR&gt;هیچ کس اونو نمی دید .&lt;BR&gt;همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن &lt;BR&gt;همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .&lt;BR&gt;از سکوت خوششون نمیومد .&lt;BR&gt;اونم می زد .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;چشمش بسته بود و می زد .&lt;BR&gt;صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .&lt;BR&gt;بدون انتها , وسیع و آروم .&lt;BR&gt;یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .&lt;BR&gt;یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .&lt;BR&gt;تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .&lt;BR&gt;چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .&lt;BR&gt;چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;احساس کرد همه چیش به هم ریخته .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .&lt;BR&gt;سعی کرد به خودش مسلط باشه .&lt;BR&gt;یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .&lt;BR&gt;نمی تونست چشاشو ببنده &lt;BR&gt;هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .&lt;BR&gt;سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .&lt;BR&gt;دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .&lt;BR&gt;و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .&lt;BR&gt;یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .&lt;BR&gt;چشاشو که باز کرد دختر نبود &lt;BR&gt;یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ولی اثری از دختر نبود .&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .&lt;BR&gt;چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .&lt;BR&gt;....&lt;BR&gt;شب بعد همون ساعت &lt;BR&gt;وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .&lt;BR&gt;با همون مانتوی سفید &lt;BR&gt;با همون پسر .&lt;BR&gt;هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .&lt;BR&gt;و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,&lt;BR&gt;مثل شب قبل با تموم وجود زد .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;چقدر آرامش بخشه .&lt;BR&gt;اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .&lt;BR&gt;دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .&lt;BR&gt;به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .&lt;BR&gt;شب های متوالی همین طور گذشت .&lt;BR&gt;هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .&lt;BR&gt;ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .&lt;BR&gt;ولی این براش مهم نبود .&lt;BR&gt;از شادی دختر لذت می برد .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .&lt;BR&gt;سه شب بود که اون نیومده بود .&lt;BR&gt;سه شب تلخ و سرد .&lt;BR&gt;و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .&lt;BR&gt;دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .&lt;BR&gt;اونشب دختر غمگین بود .&lt;BR&gt;پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .&lt;BR&gt;سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .&lt;BR&gt;دوس داشت از جاش بلن شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;نمی تونست گریه دختر رو ببینه .&lt;BR&gt;چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو &lt;BR&gt;ابه خاطر اشک های دختر نواخت .&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;همه چیشو از دست داده بود .&lt;BR&gt;زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .&lt;BR&gt;یه جور بغض بسته سخت&lt;BR&gt;یه نوع احساسی که نمی شناخت &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یه حس زیر پوستی داغ&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;تنشو می سوزوند .&lt;BR&gt;قرار نبود که عاشق بشه ... &lt;BR&gt;عاشق کسی که نمی شناخت .&lt;BR&gt;ولی شده بود ... بدجورم شده بود .&lt;BR&gt;احساس گناه می کرد .&lt;BR&gt;ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .&lt;BR&gt;..&lt;BR&gt;یک ماه ازش بی خبر بود .&lt;BR&gt;یک ماه که براش یک سال گذشت .&lt;BR&gt;هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .&lt;BR&gt;چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .&lt;BR&gt;و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .&lt;BR&gt;ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...&lt;BR&gt;آرزوش فقط یه بار دیگه&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دیدن اون دختر بود .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;یه بار نه ... برای همیشه .&lt;BR&gt;اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر&lt;BR&gt;با همون پسراز در اومد تو &lt;BR&gt;نتونست ازجاش بلند نشه &lt;BR&gt;بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .&lt;BR&gt;بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .&lt;BR&gt;دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی بی رحم .&lt;BR&gt;دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون &lt;BR&gt;و برای خود اون بزنه &lt;BR&gt;و شروع کرد .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .&lt;BR&gt;نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .&lt;BR&gt;یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .&lt;BR&gt;چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .&lt;BR&gt;سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .&lt;BR&gt;سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .&lt;BR&gt;- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟&lt;BR&gt;صداش در نمی اومد .&lt;BR&gt;آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :&lt;BR&gt;- حتما ..&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;فقط برای اون &lt;BR&gt;مثل همیشه&lt;BR&gt;فقط برای اون زد &lt;BR&gt;اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد &lt;BR&gt;نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه &lt;BR&gt;پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره &lt;BR&gt;دختر می خندید &lt;BR&gt;پسر می خندید&lt;BR&gt;و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید &lt;BR&gt;آروم و بی صدا &lt;BR&gt;پشت نت های شاد موسیقی &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Feb 2006 16:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 232px; HEIGHT: 221px&quot; height=267 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hp-lexicon.org/images/lmr/thinking-harry-small-lmr.jpg&quot; width=261 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;اگه یه کم فکر کنی میبینی &lt;FONT color=#ff0000&gt;زندگی&lt;/FONT&gt; ارزش &lt;FONT color=#ff0000&gt;زنده بودن&lt;/FONT&gt; رو نداره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;اگه یه کم بیشتر فکر کنی میبینی &lt;FONT color=#ff0000&gt;زندگی&lt;/FONT&gt; ارزش &lt;FONT color=#ff0000&gt;مردن&lt;/FONT&gt; هم نداره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&amp;nbsp;اما اگه خیلی بیشتر فکر کنی میبینی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&amp;nbsp;مردن و زنده بودن&lt;/FONT&gt; ارزش &lt;FONT color=#ff0000&gt;فکر کردن&lt;/FONT&gt; هم نداره....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Feb 2006 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخ و شیرین</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=175 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i18.tinypic.com/44i5kkk.jpg&quot; width=244 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;نشستم کنارش , روی نیمکت سفید&lt;BR&gt;نیگام نکرد , نیگاش کردم &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;- سلام کوچولو ,&lt;BR&gt;سرشو برگردوند و لبخند زد &lt;BR&gt;- سلام ,&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید &lt;BR&gt;- خوبی ؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;سرشو بالا و پایین کرد &lt;BR&gt;- اوهوممم&lt;BR&gt;- تنها اومدی پارک ؟&lt;BR&gt;دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد &lt;BR&gt;- نههه ... اوناشن .. دوستام ... &lt;BR&gt;با انگشت وسط پارکو نشون داد &lt;BR&gt;نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی می کردن&lt;BR&gt;خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی&lt;BR&gt;با تعجب نگاش کردم &lt;BR&gt;- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .&lt;BR&gt;سرشو به چپ و راست تکون داد &lt;BR&gt;- نه , من ازونا بزرگترم &lt;BR&gt;ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود&lt;BR&gt;با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :&lt;BR&gt;- شما نمی رین بازی ؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ,&lt;BR&gt;خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد &lt;BR&gt;- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین , خیلی ...&lt;BR&gt;نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود&lt;BR&gt;نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم&lt;BR&gt;- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,&lt;BR&gt;دستشو برداشت و دوباره لبخند زد , &lt;BR&gt;- ناراحتتون کردم ؟&lt;BR&gt;آب دهنمو قورت دادم و گفتم :&lt;BR&gt;- نه ... اصلا , صداشون کن &lt;BR&gt;از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;- بچه ها .. بیان&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و از روی تاب پریدن پایین&lt;BR&gt;- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟&lt;BR&gt;برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :&lt;BR&gt;- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن آهو...&lt;BR&gt;گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن ,&lt;BR&gt;- سلام .. سلام &lt;BR&gt;جوابشونو دادم :&lt;BR&gt;- سلام &lt;BR&gt;پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با &lt;FONT color=#ff0000&gt;چشای متعجب و آبی ,&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :&lt;BR&gt;- این آقا دوستته آهو جون ؟&lt;BR&gt;آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :&lt;BR&gt;- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... , باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود&lt;BR&gt;آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود &lt;BR&gt;- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...&lt;BR&gt;با دست گردن نسیم رو نشون داد &lt;BR&gt;دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خورد&lt;BR&gt;حالم داشت بد می شد&lt;BR&gt;نمی تونستم چیزی رو درک کنم&lt;BR&gt;فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :&lt;BR&gt;- و تو ..؟&lt;BR&gt;آهو لبخند زد , &lt;BR&gt;- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,&lt;BR&gt;یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نمی تونستم باور کنم , &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت&lt;BR&gt;سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن ! &lt;BR&gt;نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟&lt;BR&gt;- ما باید بریم .&lt;BR&gt;به خودم اومدم , &lt;BR&gt;- کجا ؟&lt;BR&gt;مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :&lt;BR&gt;- اون جا &lt;BR&gt;آهو خندید و گفت :&lt;BR&gt;- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن&lt;BR&gt;- &lt;FONT color=#ff0000&gt;اگه ببینیش عاشقش می شی &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد &lt;BR&gt;فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :&lt;BR&gt;- خدا ..خدا چه شکلیه ؟&lt;BR&gt;و باز هر سه تا خندیدند &lt;BR&gt;آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن&lt;BR&gt;همونطور که می رقصید آواز می خوند&lt;BR&gt;نسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند&lt;BR&gt;از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم&lt;BR&gt;آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خدایی که با بچه ها بازی می کنه&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد &lt;BR&gt;بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;چشمامو که باز کردم شب شده بود&lt;BR&gt;دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود&lt;BR&gt;نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بود&lt;BR&gt;و نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم&lt;BR&gt;نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد&lt;BR&gt;سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه&lt;BR&gt;صدای آهو توی گوشم پیچید :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر .&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2006 14:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاب عکس</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ffffff size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; face=Arial color=#ffffff size=6&gt;&lt;FONT size=5&gt;برگ از درخت خسته شده بود ، &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000&gt;پاییز&lt;/FONT&gt; بهانه بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#000000 size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 239px; HEIGHT: 192px&quot; height=140 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/blast/images/art/gallery/fs/faye_thebeautifuleye.jpg&quot; width=239 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;وقتى که باز با تو در قاب عکس درد دل مى کردم &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;نمى دانم چه گفتم که تو اخم کردى &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;من فقط گفتم&amp;nbsp; &lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;&quot;برگرد&quot;&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;حرف بدى زدم؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2006 18:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پوزخند</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 225px; HEIGHT: 162px&quot; height=151 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.albalo.ir/photoblog/tasvir/baran.jpg&quot; width=243 align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نمی توانم جلوی &lt;FONT color=#ff0000&gt;لبخند&lt;/FONT&gt; خودم را بگیرم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;آخرش هیچ کس نفهمید &lt;FONT color=#ff0000&gt;ناخوشی &lt;/FONT&gt;من چیست&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;همه گول خوردند! ...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff size=2&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2006 08:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 530px; HEIGHT: 408px&quot; height=377 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.karbafoo.com/images/showlove.jpg&quot; width=597 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;این &lt;FONT color=#ff0000&gt;عکس&lt;/FONT&gt; خیلی &lt;FONT color=#ff0000&gt;جای&lt;/FONT&gt; حرف داره...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;حتما &lt;FONT color=#ff0000&gt;نظرتون&lt;/FONT&gt; رو در موردش برام بگذارین...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;ممنون ...&lt;FONT color=#ff0000&gt;امین&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jan 2006 12:10:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه گمشده</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.albalo.ir/tasvir/334-thumb.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;همون روز اول که مامانم منو زایید رک و بی رو در واسی اینو درگوش دکتر گفتم .&lt;BR&gt;گفتم : - اووونقه .. اوونقههههههه (&lt;FONT color=#ff0000&gt; ترجمه = دکتر نیمه گمشدم کوش؟&lt;/FONT&gt;)&lt;BR&gt;دکتر نامردی نکرد .&lt;BR&gt;لنگامو گرفت و آویزونم کرد و برای اولین بار توی عمرم با کف دست محکم کوبید روی باسنم .&lt;BR&gt;دردم گرف .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;برای اولین بار فهمیدم برای پیدا کردن نیمه گمشدم باید خیلی سختی ها و خیلی ضربه ها رو تحمل کنم .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;هنوز که هنوزه جای اون ضربه کف دستی دکتر روی برآمدگی پشتم مونده .&lt;BR&gt;روزای اول زندگیم مامان هی می گف بگو مام مان .&lt;BR&gt;بابا هی می گف : بگو باب با .&lt;BR&gt;منم که گوشم بدهکار نبود ... هی می گفتم : اونقههههههه ( با شیش تا ه یعنی : چقد شما الکی خوشین .)&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;کسی منو درک نمی کرد &lt;/FONT&gt;.َ&lt;BR&gt;شبا مدام از شدت ناراحتی و عدم درک روحی خودمو خراب می کردم و تموم قسمت پایین تنم می سوخت .&lt;BR&gt;اونقد بغض توی گلوم بسته بود که تا دو سه سالگی نتونسم حرف بزنم .&lt;BR&gt;اولین کلمه ای که گفتم این بود :&lt;BR&gt;- کوش؟&lt;BR&gt;آی این مامان و بابای من می خندیدند .&lt;BR&gt;آی من حرصم در میومد و دندون قروچه می کردم .&lt;BR&gt;اونا هم کم نمی آوردن و هی می گفتن : بگو کوش؟&lt;BR&gt;به قول شاعر : یکی می مرد ز درد بی نوایی ..یکی می گف خانم زردک می خوایی ؟ ( همون می خواهی )&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;من دلم یه گوله آتیش بود&lt;/FONT&gt; و اونا فقط به فکر این بودن که من مثه یه میمون نه ... مثه یه طوطی هی واسشون ادا در بیارم تا اونا از ته دل بخندن .&lt;BR&gt;تو تموم چشا دنبالش بودم .&lt;BR&gt;توی بغل هر کی می رفتم اول توی چشاش نیگا می کردم .&lt;BR&gt;اونام می گفتن : چه بچه ناززززی ... چقدر باهوشه ... وووواااااایییی .&lt;BR&gt;چقدر که صورتم رو با روژ لب رنگی نکردن و من دم نزدم .&lt;BR&gt;چقدر یواشکی از باسنم نیشگون گرفتن و من غریبانه گریه کردم و به کسی نگفتم .&lt;BR&gt;چقدر قاقالی لیامو ازم به زور گرفتن و من هیچی نگفتم .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;همه این بی رحمیارو به خاطر پیدا کردن نیمه گمشدم تحمل کردم&lt;/FONT&gt; .&lt;BR&gt;نصف شب که همه خواب بودن من تا صب ستاره ها رو نیگا می کردم و اشک می ریختم &lt;BR&gt;مامان که بیدار می شد فک می کرد باز اسهال شدم و کلی پودر او آر اس می بست به نافم .&lt;BR&gt;آخه من دردمو به کی می گفتم .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;توی همون روزای بی کسی .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;توی همون روزای تهنایی .... چشام با چشای ژیلا دختر عموم ماسید .&lt;BR&gt;اون یه سال و نیمه بود و من دو ساله .&lt;BR&gt;یادمه اولین برخورد ما دم دستشویی بود .&lt;BR&gt;هر دومون جیش داشتیم .&lt;BR&gt;مامان من به مامان ژیلا گف : - پدرام جیشش خیلی تنده ... اگه میشه من زود ببرمش و زود بیام بیرون .&lt;BR&gt;مامان ژیلا قبول کرد .&lt;BR&gt;ولی نیگای من که توی چشای عسلی و خوشگله ژیلا افتاد که پر از التماس بود نتونستم طاقت بیارم .&lt;BR&gt;هرچی مامان هولم داد که برو تو بچه ... من واستادم و گفتم ...نههههههههه .&lt;BR&gt;پاهامو به هم فشار دادم و خودمو نگه داشتم .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ژیلا این از خود گذشتگی منو دید و یه لبخند زد قده هوا .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;همچین خوش به حالم شد .&lt;BR&gt;مامانم مونده بود انگش به دهون که من چمه .&lt;BR&gt;ژیلا که از دستشویی اومد بیرون اومد جلو و بوسم کرد .&lt;BR&gt;لبامو بوسید .&lt;BR&gt;من ... من .... خشکم زد .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;حس کردم دیگه تموم دوران بدبختیم و جستجوهای بی سرانجامم تموم شده .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;ولی ... یهو برق از چشام پرید .&lt;BR&gt;برای بار دوم توی عمرم به خاطر عشق کتک خورده بودم .&lt;BR&gt;بوسه ژیلا مهم ترین اثرش خراب کاری من توی شلوارم بود .&lt;BR&gt;اصلا یادم رفته بود جیش دارم .&lt;BR&gt;مامان زد پس کلم .&lt;BR&gt;منم از شدت حرص جیشمو تا آخر توی شلوارم کردم و توی همین حالت از ته دل گریه کردم .&lt;BR&gt;ازون به بعد تنها واژه ای که از دهن کوچولوم می زد بیرون ( عمو ) بود .&lt;BR&gt;به هوای خونه عمو ... من و ژیلا با هم نرد عشق می باختیم .&lt;BR&gt;بابام می گف : &lt;BR&gt;- پدرام خیلی عموشو دوس داره .&lt;BR&gt;منم توی دلم می گفتم : - آررههههه جون خودت ... عمو کیلو چنده ؟&lt;BR&gt;می رفتیم خونه عمو .&lt;BR&gt;بزرگترا می شستن به چرت و پرت گفتن و دروغ و غیبت و گنده گوزیاشون .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;من و ژیلا دس همو می گرفتیم و می رفتیم توی حیاط .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;هر دو روبروی هم روی نیمکت می شستیم و زل می زدیم توی چش هم .&lt;BR&gt;- چه... باژی ... کنیم ؟ ( با لحن یه دختر ناز و تپل یه سال و نیمه )&lt;BR&gt;- هر چی تو بگی ... ( با صدای یه پسر دو ساله ملوس )&lt;BR&gt;بهد اون چش می ذاش و من پشت درختا قایم می شدم و وقتی دنبالم می گشت من توی دلم قند آب می شد و &lt;BR&gt;یه کاری می کردم منو پیدا کنه .&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;بعد آی می خندیدیم ... آی می خندیدیم ...&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;گاهی وقتا من اونقدر به زور می خندیدم تا خنده ژیلا تموم بشه که گلوم باد می کرد .&lt;BR&gt;یه بار یواشکی ... وقتی همه گنده ها ( ننه باباها) داشتن توی جشن عروسی یه یارویی می رقصیدن من و ژیلا &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;رفتیم توی حیاط و من یه سیب سرخ بهش دادم&lt;/FONT&gt; ... اونم نیگام کرد ... آخ نیگام کرد ... بعد لپمو بوسید .&lt;BR&gt;بعد دوید توی خونه ... من موندم و جای بوسه ژیلا روی لپم که مثه دلم تاپ تاپ می کرد و می سوخت .&lt;BR&gt;تا اینجا دو بار بوسم کرده بود .&lt;BR&gt;یه بار عزممو جزم کردم که دیگه حالا نوبت تویه پدرام ... ناسلامتی اون نیمه گمشده ته خره .( خره رو اونموقع بلد نبودم بعد اضافه کردم )&lt;BR&gt;یه روز خونه عمو ... بعد از ظهر .. من و ژیلا توی حیاط تهنا بودیم ... همه خواب بودن .&lt;BR&gt;خودمو کشیدم کنار ژیلا و اول توی چشاش نیگا کردم .&lt;BR&gt;چشاشو درشت کرد و با ترس بهم نیگا کرد .&lt;BR&gt;- میذاری بوشت کنم ؟&lt;BR&gt;خندید.&lt;BR&gt;- نع ... بابام گفته ... به ... به ... پسرا بوش ندم .( ای عموی نامرد )&lt;BR&gt;من لب پایینمو ورچیدم و خودمو کنار کشیدم .&lt;BR&gt;ژیلا دلش بحالم سوخت .&lt;BR&gt;- خب بیا ...&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;لپشو آـورد جلوی لبم و چشاشو بست .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;من ... یه جورایی هول شدم .&lt;BR&gt;از جام بلن شدم و خواستم زرنگی کنم و لبشو ببوسم که یهو چشمتون روز بدنبینه .... پام سرخورد و افتادم روی ژیلا و اونم افتاد روی زمین .&lt;BR&gt;صدای گریه ژیلا و از خواب پریدن بابا و عمو یه طرف ... صحنه افتادن من روی ژیلا و عدم تلاش برای پاشدنم از روی اون یه طرف .&lt;BR&gt;و برای بار سوم کتک خوردم اونم برای عشق ... اینبار بابا گوشمو گرف و کشوندم توی اتاق .&lt;BR&gt;- پسره دیوونه چیکارش می کنی دختره رو ؟&lt;BR&gt;توی دلم گفتم چقدر فکر این بابا ها خرابه ... &lt;BR&gt;دو سه ماه گذشت .&lt;BR&gt;یه روز که من و گنده ها رفتیم خونه صحنه ای دیدم که دل کوچولوم شیکس .&lt;BR&gt;ژیلا با یه پسره انتیک مو خرمایی گرم گرفته بود و اصلا به من توجه نکرد .&lt;BR&gt;- ژیلا ... میای باژی ؟ ( با صدای یه پسر بچه دو سال و نیمه که احساس می کنه شکست خورده )&lt;BR&gt;- نع ... من دارم .. با .. سروش باژی می کنم .( با صدای یه دختر بچه که خیلی پرروهه )&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پسره انتیکه موخرماییه نیشش تا زیر گوشش باز شد و برام زبون درازی کرد .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;منم .. آی به هم ریختم .... آی حرصم دراومد .&lt;BR&gt;اون روز برای بار چهارم توی زندگیم بد ترین کتکو خوردم .&lt;BR&gt;اونم به خاطر چی ؟ به خاطر شکستن سر اون پسر پررووهه با یه تیکه سنگ .&lt;BR&gt;آی وقتی که سرشو با دو تا دس گرف و جیغ زد حال کرد و از ته دلم ذوق زده شدم .&lt;BR&gt;ولی کتکا خیلی ضد حال بود .&lt;BR&gt;خلاصه ... از اون روز به بعد رابطه من و ژیلا تیره شد .&lt;BR&gt;اون نیمه گمشده من نبود .&lt;BR&gt;تقلبی بود .&lt;BR&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;از اون روز بیست و پنج سال گذشته .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;ژیلا الان یه بچه داره و شوهرشم همون بچه پرروهه موخرماییه که الان مثه کدو کچل شده .&lt;BR&gt;ولی من ... &lt;BR&gt;من بعد کتک خوردنهای فراوان ...&lt;BR&gt;بعد از جستجوهای بی سرنجام متعدد ..&lt;BR&gt;هنوز که هنوزه نتونسم نیمه گمشده مو پیدا کنم ...&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;من نیمه مومی خوام .. ( با لحن و صدای یه مرد بیست و هشت ساله که انگشت سبابه اش تو دهنشه و داره اونو می مکه )&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;با &lt;FONT color=#ff0000&gt;نظرهای قشنگتون&lt;/FONT&gt; به نوشتن وبلاگ دلگرمم کنین...ممنون از شما و وقتی که بابت خواندن وبلاگم گذاشتین...امین&lt;FONT color=#ff0000&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jan 2006 14:52:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>http://love-writer.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 220px; HEIGHT: 224px&quot; height=440 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.albalo.ir/photoblog/tasvir/2138708-lg.jpg&quot; width=309 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ثانیه ها پشت سر هم میگذرن...&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;حتی زود تر از اینکه تو بخوای بشمریشون...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;منم نگاشون میکنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;فقط نگاشون میکنم...حتی نمیتونم لمسشون کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ff0000&gt;دلم برای خودم میسوزه..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;شاید قبل از این یه رویای ساده میتونس من و به سمت جلو بکشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;ولی....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;ولی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ff0000&gt;رویایم هم سوخت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;و فریاد زد...فریاد زد سوختم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;خاکسترش و با سوز و آه و گداز جمع کرد و ریختم توی لجن دونی وجودیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;شاید که روزی از آن بارور شوم و نوزادی شاید...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;چه فرقی میکنه که تو بدونی&lt;/FONT&gt; من تو یه روز بارونی و خیس چقدر میتونستم گریه کنم&amp;nbsp;و حتی تو نفهمی که من گریه کردم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;چه فرق میکنه که تو بدونی من میتونم چند تا زخم عمیق و پر چرک روی دستم داشته باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ff0000&gt;چه&amp;nbsp;فرق میکنه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;سوختم..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ff0000&gt;مهربونم سوختم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ff0000&gt;*&lt;FONT color=#ffffff&gt;با &lt;/FONT&gt;نظرهای قشنگتون &lt;FONT color=#ffffff&gt;برا نوشتن وبلگ دلگرمم کنین ممنون از شما و وقتی که بابت خوندن وبلاگم گذاشتین...امین&lt;/FONT&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jan 2006 09:38:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=love-writer&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>love-writer</dc:creator>
<guid>http://love-writer.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
